|
زندگی میگذرد
به کدام سمت.نمیدانم. در بین هزار و یک راه فقط یک راه فقط یک راه راست است .و هزار بیراهه.
و سکوت مبهمی جاریست در این شهر شلوغ و چرا دل مردم پر شده از سنگ و کلوخ. تا کی باید بشکنند دلم را با این همه دروغ.در زمستان به جای دلگرمی دادن دلسرد شدم از دست مردمانی که عقلشان منجمد شده به دست گذشته ای پوچ.
و کودکی تنها بیخیال از دنیا گوشه ای غرق در بازیهایش نمی فهمد که چه آینده ی تلخی در انتظارش است.
در تاریکی به سر میبریم طوری که روز تو هم شب بوده تا کی خود را در تاریکی نگه داریم . |