تبليغاتX
تو هم مثل من میخوای بشه اما نمیشه
تو هم مثل من میخوای بشه اما نمیشه

دلم گرفته میخوام گریه کنم اما چشمه اشکم خشک شده به یه همدرد نیاز دارم


شب

زندگی میگذرد

 به کدام سمت.نمیدانم. در بین هزار و یک راه فقط یک راه فقط یک راه راست است .و هزار بیراهه.

و سکوت مبهمی جاریست در این شهر شلوغ و چرا دل مردم  پر شده از سنگ و کلوخ. تا کی باید بشکنند  دلم را با این همه دروغ.در زمستان به جای دلگرمی دادن دلسرد شدم از دست مردمانی که عقلشان منجمد شده به دست گذشته ای پوچ.

و کودکی تنها بیخیال از دنیا گوشه ای غرق در بازیهایش نمی فهمد که چه آینده ی تلخی در انتظارش است.

 

در تاریکی به سر میبریم طوری که روز تو هم شب بوده تا کی خود را در تاریکی نگه داریم .

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط امین |

باز هم یادت بخیر کودکی

سلام به تمامی دو ستان عزیز و گرامی میخواهم بگویم پس گوش کن.

یادم میاد کوچیک بودم خوشحال سر حال خندان شاد و دوست داشتنی بیخیال از دنیا سرگرم بازی و تفریح تو فصل پاییز برگها میریخت و با ریختن هر برگ هزاران خنده بر لب هام نقش میبست.  اما الان من بزرگ شده ام به قول معروف رو پای خودم وایسادم .اما کاش بزرگ نمیشدم مثل کودکیم بی خیال بودم. بزرگ شدم تا بکشم  این همه سختی در تنهایی خودم غرق بشم از هرکی کمک خواستم گفت بگو من درکت میکنم اما اون خودش با من همون کارو کرد راستش تا حالا کسی رو  ندیدم که بام همدردیه واقعی بکنه. باز هم در تنهایی خودم غرق میشم تو همون فصل پاییز اما دیگه اینبار بجای خنده با افتادن هر برگ این اشک بود که من رو همراهی میکرد .

پس باز هم بیاد کودکی میفتم و بیخیال از الان باز تو را میخوانم :

پاییزه و پاییزه برگ از درخت میریزه

جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط امین |